تنهاتر و تنهاتر از هروقتی بالشمو برمیگردونم که ی امشبو رو بالین خشک بخوابم
چشامو میبندم
آزادتر از همیشه با هزار خیال زرد و نارنجی
با هزار غم نگفته
با هزار حرف بغض شده
با هزار امید پرپر
با هزار گلایه ی کبود روی بدن
چشامو میبندم
من فقط چشامو بستم
قلب کوچیک تکه تکه شده م بیشتر از هروقتی سنگینه
نای پروازو ازم گرفته
کاش سحر نشه امشب
برچسب:
نویسنده: یوسف مقدم